طنز / زير تيغ استاد سلماني / استاد بهاءالدين خرمشاهي
زمان: 34 – 35 سال پيش؛ مكان: زادگاه من قزوين؛ و مكاني كه اين فيلم خاطره اي از آن گرفته مي شود، صحنه آرايشگاه استاد حسن سلماني است. نوجواني 15- 16 ساله بودم و طبق رسم زمانه، مانند همه بچه محصل ها، بايد موري سرم را كوتاه نگه مي داشتم و ناخنم را از زير مي گرفتم و جمعه ها حتماً همراه پدر بقچه و بنديل به حمام عمومي خزانه دار و جن خيز مي رفتم كه ايشان غسل جمعه را كه مستحب مؤكد بود به جاي آورند و بنده گرد و غبار فتيله شده هفتگي ناشي را از سگدوي فوتبال روزانه را از تن دور كنم. گويا در فاصله هاي دو هفتگي به سلماني استاد حسن مي رفتيم. برا ي آنكه تا موي سرمان از اندازه حدوداً دو سانتي متر بيشتر مي شد ـ كه به نوك انگشتان عصبي ناظم دبيرستان بند شود ـ روز شنبه با چوب خيزران مثل سرهنگي كه درجه سرتيپي اش نيامده باشد و مدام سربازها را به بيگاري و نظافت در و ديوار پادگان بگمارد دق دل ناشي از زيادي و سنگيني كار و كمي و ناچيزي حقوق و عقب افتادن رتبه هاي اداري و خلاصه از محنت دخل و خرج نكردن همه و همه را سر ما پياده مي كرد و يك سلماني قسي القلب را احضار مي كرد كه با كمك شاگرد يا شاگردانش با كوچك ترين اشاره ناظم روي سرمايه ـ كه مويش به شيوه غيرقانوني، ا زحدود دوسانتي متر تجاوز كرده بود
همتم بدرقه ی راه کن ای طایر قدس /